يحيى دولت آبادى

337

حيات يحيى ( فارسى )

بگويند بنويسد و اگر دروغ است بعد ترديد مىكند بالجمله شماتت بسيار به آنها ميكنند و ميگويند فردا شما را بدار خواهند زد و ميروند در اينوقت ميرزا محمد على پسر ملك المتكلمين از پدرش دور است بعد از زمانى آنها را بيرون برده چون برميگردانند اتفاقا او را نزديك پدر زنجير ميكنند ملك از اين اتفاق مسرور است و آنشب را اغلب با پسر صحبت داشته ميگويد فرزند مبادا خودت را معرفى كنى كه تو پسر من ميرزا جهانگير خان هستى بگذار ترا نشناسند بلكه خلاص شوى اگر بفهمند تو پسر منى مشكل است خلاصى بيابى محبوسين آن شب را با كمال سختى ميگذرانند فردا صبح مىشود پاسى از روز برآمده دو نفر قزاق بمحبس آمده ملك المتكلمين و ميرزا جهانگير خان را با زنجير مىبرند ساعتى طول نميكشد كه زنجير هاى آنها را آورده آنجا مياندازند در هنگام بردن آنها ملك المتكلمين ميگويد رفقا ديدار بازپسين است و همه گريه ميكنند خلاصه آنها را مىبرند در گوشهء باغ شاه در ميان فوج قزاق اول طناب به گردن ملك المتكلمين افكنده مدتى او را عذاب ميدهند و بالاخره مير غضبان با كارد روى شكم او افتاده شكمش را پاره ميكنند و به سختى جان ميدهد بعد از آن ميرزا جهانگير خان را ميآورند چون كشتن رفيق خود را ديده است رمقى براى او باقى نمانده بپاى خود نميتواند بيايد او را ميآورند طناب بر گردنش انداخته بفشار كمى جان ميدهد نعش هردو را ميان خندق شهر مياندازند نعشها آن روز و آن شب در خندق است و بعد بهمت يكى از وطنخواهان